یه دوستی داشتم تو یه دوره از زندگیم ۵ سال از خودم کوچیکتر بود. دانشجو برق بود اصلیتش کاشی بود. اون زمان من سرکار می رفتم . بماند که چقدر مخ منو خورد تا راضی شدم باهاش دوست بشم. یه جورائی چون بزرگتر بودم نمی فهمیدمش.مشکلاتش احساستش واسم خنده دار بود . چون خودم همه اون دوره رو پشت سر گذاشته بودم و می دونستم تو این سن چه مسائل کشکی واسه ادم مهمه. اخرش با هم دوست شدیم و واقعا دوست شدیم فکر نمی کردم از دوستی با کسی اینقدر لذت ببرم . دنیای انرژی بود . همینکه سلام می کرد اینقدر پرانرژی بود حس می کردی دوپینگ کردی .هر چقدر هم ناراحت بودی وقتی باهاش حرف می زدی حالت خوب می شد. شبها می یومد زیر بالکن توکوچه دوساعت حرف می زد . اخر سر هم می گفت یک دیگه بایستم می ترسم تواین تاریکی یکی بهم تجاوز کنه . راهشو میکشید ومیرفت. چون مطمئن بودیم فقط قضیه دوستیه رابطمون خیلی قشنگ بود .واضح ودر عین حال جالب. خونه دانشجوئی داشت با دو تا دیگه . ۵ یا شش ماه با هم دوست بودیم . یه روز یه کتاب شعر داد دستم گفت تو این کتابی. روی جلد نوشته بود : من از صلابت درهای بسته فهمیدم که تو پنجره ها رو شکسته می خواهی . هر کدوم از شعرهاشو که می خوندم ....خدای من خودم بودم خود خودم هر ورقه اش یه دوره زندگیم بود. بعدها گفت اونیکه این شعرها رو گفته خیلی شخصیتش شبیه تو و شاعر اون کتاب نزدیکترین کس اون بود. هنوز اون کتابو با امضای شاید نویسنده اش دارم . یک روزم اومد گفت دیگه نمی تونم ادامه بدم . من فقط دوست دارم چیزیو که می خوام بدست بیارم نمی تونم نگهش دارم. گریه کرد منم گریه کردم . اون رفت منم رفتم . بعد از اون یکبار توی رستوران همدیگرو دیدیم دورادور .پشتش به من بود .از صدای پرانرژیش فهمیدم خودشه .
شاید یه روزی همه اینها رو نوشتم ولی سیر در گذشته خیلی اذیتم
می کنه طاقتشو ندارم