تبليغاتX
رها - پاک شد

یه عالمه نوشتم پشت سر مامانم حرف زدم یکدفعه دستم خورد رو یه چیزی پاک شد همش .

آخرش اینکه این مامان ما تو ی یک سال ۴ بار بیشتر خونمون نیومده اخرشم می گه تو خوشت نمی یاد از ماها منظورش برادران محترمه و خودشونه کسی بیاد خونت حالا این برداشت رو از کجا در آورده . من نمی دونم . بعدم می گه هر وقت من می خوام بیام تو یا خوابی یا خونه نیستی.

بعدمممممممم که بعد از هزار بار تعارف می یاد می گه :  انگار شوهرت تو حس بود دیروز که من اونجا بودم. یه دیروز ما اونجا بودیم یک کلمه تو و شوهرت با من حرف نزدین . چرا ما دیروز اومدیم به بابات دیر سلام کردی.چرا دست دادی چرا دست ندادی.خلاصه روان ادم رو میریزه بهم.

اون موقع ها که بچه تر بودم خیلی این رفتار مامانمو درک می کردم و همیشه می گفتم یادم باشه بزرگ شدم در مورد دیگران اینطور پیشاپیش قضاوت نکنم . ولی حالا حس می کنم خودم هم همینطور شدم  . اصلا حس خوبی ندارم 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت 10:22 AM توسط رها |