امروز عصر برای تیروئیدم وقت دکتر داشتم . از سر کار اومدم و رفتیم خیابون شمس آبادی برا ی دکتر . توی اون خیابون هیچ وقت جای پارک پیدا نمی شه .دو سه با از اول تا خیابون رفتیم و برگشتیم فایده نداشت. با هم حرفم نمی زدیم به خاطر جریان دیشب . هر دو اعصاب نداشتیم . یک لحظه یه ماشین انطرف خیابون از پارک در اومد . منم چهار دست و پا دویدم اونطرف و ایستادم .تا آقای شوهر اومد دور بزنه یک لحظه یک پیکانی شروع کرد بوق زدن .میگم بله می گه برو کنار می خوام پارک کنم .می گم پس من واسه چی اینجا وایسادم . حالا اقای شوهر هم رسیده .می گه جا گرفتنی نیست که من اومدممی خوام پارک کنم.بهشمیگم آخه ادم زرنگ اگه من اینجا نایستاده بودمکه تا الان صد تا ماشین زرنگ تر از تو پارک کرده بودند اینجا خالی نمی موند تا تو بیای راحت و بی دردسر پارک کنی. خلاصه یک من بگو یکی اون . خیلی بهم زور گفته بود. حالا این وسط اقای شوهر اومده می گه ول کن بیا بریم بابا بزار پارک کنه . اونم تا دید اقای شوهر اینجوری می گه دیگه کوتاه نیومد که نیومد . تو دلش گفته این زنه برا خودشجیغ جیغ میکنه . به آقای شوهرمی گم حق ما بود می گه بود که بود ندیدی طرف لات بود مگه تو نمی دونی من خوشم نمی یاد ب اینجور ادما دهن به دهن شی.
خلاصه اون از دیشب اونم از امشب. ولی حالا که فکر می کنم بازم تقصیر خودمه اولا این که اگه درست ایستاده بودم جامو نمی گرفتند دوما به خاطر قضیه شب قبل اینقدر حرص خورده بودم و شب قبل خوابم نبرده بود که استانه تحملم اومده بود پائین .
فعلا بد بدم ولی هستم