چند سال پیش با آقائی کاملاٌ افسرده و مزخرف به طریقی اشنا شدم . از اون ادمائی که حرف زدن باهاشون حاتو بهم می زنه ولی اینقدر قبال ترحمهستند که دلت می سوزه و کمکشون می کنی.
منم در حد خودم از طریق شرکت خودمون و تا جائی که می تونستم کاری رو براش انجام دادم و معرفیش کردم شرکت. براش یه دستگاه وارد کردیم . آدمی که حتی دیپلم نداره نه از لحاظ مدرسه نه شعور. بهش یاد دادم چطوری می تونه با پول کم اعتبار اسنادی باز کنه . به مدیر قسمت اعتبار اسنادی بانک معرفیش کردم ضامنش شدم حتی تمام کارهای بازرگانی مربوط به کارش رو رایگان براش انجام دادم . گذشت کارشو شروع کرد و خوب خودشم خیلی تلاش کرد . طی این چند سال هم هر کاری داشت کم و بیش براش انجام می دادم. کم کم با اقای شوهر هم آشنا شد و رفت و امد خانوادگی شروع کرد . حالا دیگه تو محل کارش نمی خوابید خونه کرایه کرده بود با مبلمان کامل موبایل ۱۱۰۰ دستش نمی گرفت بلکه ان ۹۵ لب تاب و ماشین ریو و بالطبع هم زن.
برای ازدواجش یک هفته تمام زندگی ما رو لنگ کرده بود که ما تو شهر کسیو نداریم فقط شما هستین بیاین کمک . اینبار اقای شوهر هم خیلی بهشون کمک کرد.
بماند تا اقا چند وقت پیش تصمیم گرفت برای توسعه کارش به چین برود به من زنگ زد که یک ساعت وقت شما رو می گیرم یک سری نامه برایم به انگلیسی ترجمه کنید. من گفتم مهمان دارم گفت اشکال ندارد و با مهمانتان بیائید.
با اقی شوهر و مهمانمان رفتیم منزلشان بعد از شام گفتم ترجمه هایتان را بیاورید تا ببینم وقتی اورد یک صفحه ای برایش نوشته بودم که گفت این ای میل را هم می خواهم برای چین بفرستم ترجمه کنید قبول کردم.در همین حین که کار می کردم برای اینکه مهمانمان احساس غریبی نکند با او هم حرف می زدم که یک لحظه دیدم وقتی با اقای صاحبخانه در مورد ترجمه حرف می زنم پشتش را به من کرده و با زنش حرف می زند و جواب هم نمی دهد اول فکر کردم اشتباه کردم دوباره پرسیدم دیدم اااااااااااااااااااااااا جواب نمی دهند به آقای شوهر نگاه کردم دیدم او هم متوجه شده و خیلی ناراحت اشاره کرد برویم . نگو به اقا برخورده بود كه چرا داريد كار من را انجام مي دهيد با مهمانتان هم حرف مي زنيد. در تمام عمرم كسي ان هم در منزل خودش اينگونه به من بياحترامي نكرده بود مني كه به همه احترام مي گذارم و من به كنار آقاي شوهر .
شب بدي را داشتم همش اقاي شوهر دعوا مي كرد چرا با ادم به اين بي شعوري رفت و امد مي كني . غير از هر چيزي ما مهمانش بوديم نبايد چنين كاري مي كرد.
يك لحظه ياد تمام وقتهائي كه براي اين شخص گذاشتم افتادم تا صبح نخوابيدم .
تا كي مي خواهم اينقدر احمق بمانم ...........