تبليغاتX
رها

یه عالمه نوشتم پشت سر مامانم حرف زدم یکدفعه دستم خورد رو یه چیزی پاک شد همش .

آخرش اینکه این مامان ما تو ی یک سال ۴ بار بیشتر خونمون نیومده اخرشم می گه تو خوشت نمی یاد از ماها منظورش برادران محترمه و خودشونه کسی بیاد خونت حالا این برداشت رو از کجا در آورده . من نمی دونم . بعدم می گه هر وقت من می خوام بیام تو یا خوابی یا خونه نیستی.

بعدمممممممم که بعد از هزار بار تعارف می یاد می گه :  انگار شوهرت تو حس بود دیروز که من اونجا بودم. یه دیروز ما اونجا بودیم یک کلمه تو و شوهرت با من حرف نزدین . چرا ما دیروز اومدیم به بابات دیر سلام کردی.چرا دست دادی چرا دست ندادی.خلاصه روان ادم رو میریزه بهم.

اون موقع ها که بچه تر بودم خیلی این رفتار مامانمو درک می کردم و همیشه می گفتم یادم باشه بزرگ شدم در مورد دیگران اینطور پیشاپیش قضاوت نکنم . ولی حالا حس می کنم خودم هم همینطور شدم  . اصلا حس خوبی ندارم 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت 10:22 AM توسط رها |

امروز عصر برای تیروئیدم وقت دکتر داشتم . از سر کار اومدم و رفتیم خیابون شمس آبادی برا ی دکتر . توی اون خیابون هیچ وقت جای پارک پیدا نمی شه .دو سه با از اول تا خیابون رفتیم و برگشتیم فایده نداشت. با هم حرفم نمی زدیم به خاطر جریان دیشب . هر دو اعصاب نداشتیم . یک لحظه یه ماشین انطرف خیابون از پارک در اومد . منم چهار دست و پا دویدم اونطرف و ایستادم .تا آقای شوهر اومد دور بزنه یک لحظه یک پیکانی شروع کرد بوق زدن .میگم بله می گه برو کنار می خوام پارک کنم .می گم پس من واسه چی اینجا وایسادم . حالا اقای شوهر هم رسیده .می گه جا گرفتنی نیست که من اومدممی خوام پارک کنم.بهشمیگم آخه ادم زرنگ اگه من اینجا نایستاده بودمکه تا الان صد تا ماشین زرنگ تر از تو پارک کرده بودند اینجا خالی نمی موند تا تو بیای راحت و بی دردسر پارک کنی. خلاصه یک من بگو یکی اون . خیلی بهم زور گفته بود. حالا این وسط اقای شوهر اومده می گه ول کن بیا بریم بابا بزار پارک کنه . اونم تا دید اقای شوهر اینجوری می گه دیگه کوتاه نیومد که نیومد . تو دلش گفته این زنه برا خودشجیغ جیغ میکنه . به آقای شوهرمی گم حق ما بود می گه بود که بود ندیدی طرف لات بود مگه تو نمی دونی من خوشم نمی یاد ب اینجور ادما دهن به دهن شی.

خلاصه اون از دیشب اونم از امشب. ولی حالا که فکر می کنم بازم تقصیر خودمه اولا این که اگه درست ایستاده بودم جامو نمی گرفتند دوما به خاطر قضیه شب قبل اینقدر حرص خورده بودم و شب قبل خوابم نبرده بود که استانه تحملم اومده بود پائین .

فعلا بد بدم ولی هستم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 11:52 AM توسط رها |

چند سال پیش با آقائی کاملاٌ افسرده و مزخرف به طریقی اشنا شدم . از اون ادمائی که حرف زدن باهاشون حاتو بهم می زنه ولی اینقدر قبال ترحمهستند که دلت می سوزه و کمکشون می کنی.

منم در حد خودم از طریق شرکت خودمون و تا جائی که می تونستم کاری رو براش انجام دادم و معرفیش کردم شرکت. براش یه دستگاه وارد کردیم . آدمی که حتی دیپلم نداره نه از لحاظ مدرسه نه شعور. بهش یاد دادم چطوری می تونه با پول کم اعتبار اسنادی باز کنه . به مدیر قسمت اعتبار اسنادی بانک معرفیش کردم ضامنش شدم حتی تمام کارهای بازرگانی مربوط به کارش رو رایگان براش انجام دادم . گذشت کارشو شروع کرد و خوب خودشم خیلی تلاش کرد . طی این چند سال هم هر کاری داشت کم و بیش براش انجام می دادم. کم کم  با اقای شوهر هم آشنا شد و رفت و امد خانوادگی شروع کرد . حالا دیگه تو محل کارش نمی خوابید خونه کرایه کرده بود با مبلمان کامل موبایل ۱۱۰۰ دستش نمی گرفت بلکه ان ۹۵ لب تاب و ماشین ریو و بالطبع هم زن.

برای ازدواجش یک هفته تمام زندگی ما رو لنگ کرده بود که ما تو شهر کسیو نداریم فقط شما هستین بیاین کمک . اینبار اقای شوهر هم خیلی بهشون کمک کرد.

بماند تا اقا چند وقت پیش تصمیم گرفت برای توسعه کارش به چین برود به من زنگ زد که یک ساعت وقت شما رو می گیرم یک سری نامه برایم به انگلیسی ترجمه کنید. من گفتم مهمان دارم گفت اشکال ندارد و با مهمانتان بیائید.

با اقی شوهر و مهمانمان رفتیم منزلشان بعد از شام گفتم ترجمه هایتان را بیاورید تا ببینم وقتی اورد یک صفحه ای برایش نوشته بودم که گفت این ای میل را هم می خواهم برای چین بفرستم ترجمه کنید قبول کردم.در همین حین که کار می کردم برای اینکه مهمانمان احساس غریبی نکند با او هم حرف می زدم که یک لحظه دیدم وقتی با اقای صاحبخانه در مورد ترجمه حرف می زنم پشتش را به من کرده و با زنش حرف می زند و جواب هم نمی دهد اول فکر کردم اشتباه کردم دوباره پرسیدم دیدم اااااااااااااااااااااااا جواب نمی دهند به آقای شوهر نگاه کردم دیدم او هم متوجه شده و خیلی ناراحت اشاره کرد برویم . نگو  به اقا برخورده بود كه چرا داريد كار من را انجام مي دهيد با مهمانتان هم حرف مي زنيد. در تمام عمرم كسي ان هم در منزل خودش اينگونه به من بياحترامي نكرده بود مني كه به همه احترام مي گذارم و من به كنار آقاي شوهر .

شب بدي را داشتم همش اقاي شوهر دعوا مي كرد چرا با ادم به اين بي شعوري رفت و امد مي كني . غير از هر چيزي ما مهمانش بوديم نبايد چنين كاري مي كرد.

يك لحظه ياد تمام وقتهائي كه براي اين شخص گذاشتم افتادم تا صبح نخوابيدم .

تا كي مي خواهم اينقدر احمق بمانم ...........

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت 4:44 PM توسط رها |