تبليغاتX
رها

بعلهههههههههههههه دیروز یه دعوائی راه انداختم به این بزرگی. از اونجائی که من خیلی خوش شانسم. تا زمانی که ماشین نداشتم یه نفر نمی یومد یه لنگه کفش بذاره تو این پارکینگ ما . حالا از اون روز تا حالا همسایه بغلی هر موقع مهمون می یاد براش یا می یاد می ذاره جای من یا بغل ماشین من پارک می کنه اونموقع دیگه من نمی تونم از تو پارکینگ بیام بیرون . بعدم تو مجتمع ما قانون اینه که مهمان حق این که ماشین توی پارکینگ بیاره نداره و باید در قسمت راهرو پارک کنه.

بعد هی ما به این همسایه تذکر دادیم هی گوش نکرد تازه دادم می زد. بعد هی من کوتاه اومدم اون هی ماشیینشو می چسبوند به من . بعد یه بار که اینکارو کرده بود یعنی دیشب اومدم از تو پارک در بیام چون جا نبود ماشین خورد به دیوار خش خورد . در نتیجه آمپر من هم هییییییی رفت بالا و رفت رو در زنگ خونه همسایه . داد بود که پائین در می زدم که بیا این ماشینو از اینجا بردار .خلاصه به همون نشون که تا یک ساعت بحث بالا گرفت و طرف می گفت اینجا پارکینگ شما نیست اصلا و اگه ماشین بذاری می یام با پتک خوردش می کنم .  حالا جالب اینه که تو پارکینگ ما به ندرت رفت و آمد می شه نمی دونم چرا همین دیشب که من دعوا می کردم از تلویزیون اعلام کرده بودند که همه اهالی بیان و از تو پارکینگ رد بشن .فضول بود که جمع شده بود.
آخرشم طرف هر چی فحش بود نثار زن خودش کرد ( نمی دونم چرا از خودش مایه نمی گذاشت) و گفت من ماشینمو بر می دارم شما هم باید بردارین ولی من از این عصبانیم که چرا یه زن واسه من تعیین تکلیف کرده . زن حق نداره بیاد بگه چرا جای من پارک کر دین .کلاْ زن در هر موردی باید خفه بشه حرف نزنه.(تساوی حقوق زن و مرد) آخرشم قضیه حل نشد که نشد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30ساعت 9:49 AM توسط رها |

چند وقته خيلي  كار دارم . محل كارم جابه جا شده و وقت نمي كنم كلا بنويسم ولي يه مورد اينقدر حرصمو در آورد كه گفتم بنويسم:

از مدتها پيش قرار بودكنسرت استاد شجريان تو اصفهان برگزار بشه . منم هر روز گوش به زنگ كه يه موقع فرصت را از دست بدم .تا اينكه ديروز اعلام كردند بليط به صورت اينترنتي فقط به فروش مي رسد و از ساعت ۳ بعد از ظهر شروع مي شود.

سايت www.delawaz.ir روش ثبت نام را اعلام کرده بود . وارد سایت www.shajarianconcert.com شدم و ثبت نام را انجام دادم بعد از تائید خرید بلیط هیچ گونه تائیدیه ای به ای میل من نیامد دوباره داخل سایت  رفتم و بری رزرو اقدام کردم که پیغام داد شما رزو کرده اید ولی در قسمت وضعیت بلیط می نوشت شما رزرو و یا خریدی انجام نداده اید.

امروز صبح با قسمت پشتیبانی تماس گرفتم که یک فروند خانم سلیطه با لحنی بسیاررررررررررررررر مودبانه فرمودند مهلت ثبت نام تا ساعت ۳ دیروز بعد ازظهر بوده است 

من: ولی خانم شما ساعت شروع ثبت نام را ۳ اعلام کردید نه خاتمه را . که باز هم فرمودند اااااااااااااااااااا خوب با اون یکی شماره زنگ بزنید. دیگه بماندکه از ساعت ۱۰ تا یک بعدازظهر این قضیه وقت منو گرفت(وجدان کاریو حال کنید) آخر سر هم جواب دادند :

۱- حتماٌ ای میل شما خراب بوده است۲- حتما بلد نیستید با اینترنت کار کنید۴ اصلا بلیط های ما همان دیروز ساعت ۵ تمام شده بوده ولی سایت درست نشان نمیداده و بلیطهای فروخته شده را نفروخته اعلام می کرده است( در صورتیکه سایت مذکور امروز ساعت ۱۲ اعلام کرد که بلیط ها تمام شده )

گفتم خوب اخه تو این کشور عقب افتاده  ثبت نام اینترنتی کیلوئی چند برین همون بلیط کاغذی را چاپ کنید بفروشید دم دکه . شما رو چه به تکنولوژی .

حالا خیلی دلم می خواد بدونم در این مورد کس دیگه ای هم دچار مشکل شده یا نه چون به من گفتند شما تنها کسی هستید که زنگ زدید و گفتید که نتونستید رزرو اینترنتی انجام بدید.

اییییییییییییییییی مملکت گل و بلبل

-------------

پ.ن: می دونید چیه اخر سر هم بلیط گیر اونائی می یاد که می تونند بلیط ۲۵ هزار تومانی رو ۱۰۰ هزار تومان بخرند (به خاطر جیب پدر محترم) و فقط و فقط هم برای کلاس و افه که بگند ما رفتیم کنسرت و اینقدر پول دادیم . تشریف می یارن با دوست دختر محتره و از اول تا آخر با هم حرف می زنند و بعد هم...........

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24ساعت 2:9 PM توسط رها |

امروز جناب همسر با دوستوشون رفتند بیرون . یعد ماشینمونو بردند بخوابونند از بس بی خوابی کشیده بود بیچاره . نه که جناب همسر ۱۲۰ تا باهاش تو خیابون رفته بود.

نمیدوم از دستش چیکار کنم . بعضی وقتها دلم می خواد از اون دادهائی که سر بابام وقتی تو خونه بودم میزدم سر اینم بزنم. ولی همش می ترسم حمله بهش دست بده .

از درون خسته ام. انگار له شدم.

من اعصاب ندارم . یکی به من بگه چیکار کنم

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08ساعت 1:43 PM توسط رها |

امروز بعد از تقریباْ یکسال به مهربان همسر حمله دست داد. خودم خودمو چشم زدم.چند روز قبلش داشتم می گفتم خدا رو شکر یکساله حمله نداشتی اگه همینطور پیش بره کم کم قرصهاتو دکتر کم می کنه. ولی انگار اونجوری که ما آدما پیش بینی می کنیم پیش نمی ره.

خدایا  مثل یه تکه سنگ شدم. این دفعه حتی گریه نکردم  . حتی نترسیدم. فقط پناه آوردم به خدا.

تنهام و سردرگم .

خدایا

  • وقتی تکه تکه های دلم را از روی زمین جمع می کردم هیچ وقت فکر نکردم که آنها چقدر خاک آلودند 
+ نوشته شده در جمعه 1386/07/06ساعت 1:35 PM توسط رها |

ديشب مهمون داشتيم (مسي و آرزو) رفتيم پيتزا ايتاليائي . خيلي با حال بود . پيتزا يه نفره اش يه متر قطرش بود. بعد گارسونه همش مي گفت : خيلي عذر مي خوام . چپ مي رفت راست مي رفت مي گفت عذر مي خوام. بعدش رفتيم پارك بادي ناژوان بلال بخوريم ديديم  خلوته و چند تا بچه بيشتر اونج نيستند. من گفتم چه حالي مي داد اگه مي ذاشتن ما اون سرسره بادي بزرگه رو مي رفتيم كه يه دفعه مسي گفت اره نم عقده اي شدم از بس اومدم اينجا فقط بچه ها مي رن سر مي خورند . مگه ما چند كيلو سنگين تريم. خلاصه رفت و رضايت مسئول مربوطه رو گرفت و اونم يه دونه بليط بهم فروخت گفت فقط نفري يه دور بيشتر نمي تونين برين.

حالا جالب اينجاست كه اين بچه ها مثل فشنگ ۱۱ متر پله رو بالا مي رفتند و سر مي خوردند. ما هم به خيال خودمون كه بعله . يكي نيست بگه اي دل ديگه پير شدي و خبر نداري .

اول مسي رفت ما هم اون پائين هر هر خنده كه چرا اينجوري ميري بالا نترس تند برو نگو كه بازم بعلههههههههه. بعد مهربان همسر رفت من بازم هرررررررررهرررررررر خنده كه بچه ها رو ببين نصف تو اند چرا اينقدر با ترس مي ري بالا آبرومونو بردي و از اين حرفا .

همه كه رفتند نوبت من شد. خدا رو شكر ديگه اون موقع هيچ بچه اي اونجا نبود وگرنه حيثيت نبوده و نداشته بر باد مي رفت. همين كه رفتم كنار پله هاي بادي ديدم اااااااااااااااااااااااااااااااااا اين همه ارتفاع اونم نه به صورت شيب بلكه عمود با پله هاي ابري يعني بايد با نيروي دستو پا از پله مي رفتي بالا نه فقط پا.  خوب معلومه ۶۰ كبلو وزنو اين دو تا دست تو سن ۱۰۰ سالگي نمي تونه بكشه بالا . طرف مسئوله هم گفته بود از اول كه اگه از پله ها رفتين بالا وسطش موندين نمي شه از پله برگردي بايد بري سر بخوري . از پله برگردي مي افتي گردنت مي شكنه. منم مي خواستم كم نيارم رفتم رفتم رفتم بعد ديگه نرفتم ............ جيغ كه يكي بياد منو بياره پائين. هر چي طرف گفت نمي شه من وسط پله هاوايساده بودم جيغ مي كشيدم (شجاعتو دارين نمي دونم از كي ارث بردم) بالاخره از همون پله ها عقب عقب اومدم پائين   ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/04ساعت 1:40 PM توسط رها |