تبليغاتX
رها
بالاخره بر اثر حرف دیگران و زور دیگران همچنین ماشین خریدیم. وگرنه خیلی بیشتر ترجیح می دادم زمین می خریدیم با پولش.

ولی خوب خوبه .

خدایا

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/25ساعت 12:55 PM توسط رها |

وقتی یادش می افتم یه چیزی تو دلم چنگ می ندازه . فکر اینکه دیگه هیچوقت نمی تونم ببینیش داغونم می کنه .  این که قرار بود تعطیلی آخر هفته برم ببینمش و فقط چند روز دیر رسیدم . رفتن اون نیست که داره داغونم می کنه . عذاب وجدان خودمه که تو این همه سال من یه زنگ هم بهش نزدم . حتی صداشو نشنیدم و این که حالا از همه می شنوم که همیشه می گفته دلم برای رها تنگ شده . یعنی می شه یه روزی بیاد منو ببینه.

خدایا اون خودش به یتیمی بزرگ شد . بچه هاشم به یتیمی بزرگ بشن.

خدایا ................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت 3:27 PM توسط رها |

چرا؟

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/13ساعت 8:24 PM توسط رها |

همیشه خیلی از کارهامو به جای امروز به فردا میندازم . باشه حالا فردا به فلانی زنگ می زنم. باشه فردا می رم خونه فلانی بهش سر می زنم. فردا .فردا فردا

حالا فهمیدم که که می تونه فردائی وجود نداشته باشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10ساعت 9:32 AM توسط رها |

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

دیروز عصر پسر خاله ام هوشنگ مرد.

خدایا چقدر بزرگ شدن بده چقدر بده . دلم می خواست هیچ وقت بزرگ نمی شدم .

همبازی بچگیام. یادآور خاطرات خوش کودکیم مرد.

چقدر بزرگ شدن بده.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/09ساعت 11:40 AM توسط رها |

هر چه می روی فقط خدا را می بینی . وقتی آب از دل یک چشمه  می جوشد و تو پا با پای آن می دوی. وقتی از دل سنگها رد می شود و خود را به ریشه درختان می کوبد تو فقط خدا را می بینی. برای این همه نمی توانی کلمه ای به زبان بیاوری . دلت نمی خواهد زبانت حرفی بزند دلت می خواهد آنها با تو سخن بگویند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 2:52 PM توسط رها |

عرضم به حضور خودم که پس از اخذ تصمیمات بسیار مهم در مورد سفر تابستانی با آقای شوهر  قرار بر این شد که  تشریف ببریم آنتالیا . بعد هر چه شمرد یم دیدیم نخیر نمی رسد که نمی رسد( پولمونو می گم) خوب حالا کجا بریم دوبی خوب

من : الو مژی جون سلام می گم اونجا هوا چطوره ؟

مژی: اگه می خوای خرید کنی فقط بیا ولی برا تفریح مثل مرغ بریان می شی . تازه تو که آسم و آلرژی و تنگی نفس داری . نمی تونی چون همونجا احتمالا

من :

بازم من: الو مهربان همسر . من دارم زود بیا خونه وسایلو جمع کنیم بریم مسافرت فردا شب.

اون: کجا ؟

مننننننننن: دره آتشگاه لردگان به صرف کوهنوردی شب در چادر خوابیدن کنار ابشار و غذای کنسروی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 2:46 PM توسط رها |

خوب حالا سفر نامه :

چهارشنبه ساعت یک نیمه شب سوار اتوبوس شدیم . سه تا اتوبوس بودیم . بعد از اونجائیکه شانس من همیشه جلوتر از خودم تشریف برده اند . توی همون اتوبوسی که ما بودیم دو گله خانواده تشریف داشتند هرگله  ۱۵ نفر. هر کدام از آقایان یک عدد شلوار پوشیده بودند با ۲۵ دور چین تعدادی با زیرپوش به جای تی شرت   بعد هی به راننده می گفتند آهنگ شاد بذار (حالا ساعت ۲ نیمه شب) راننده اهنگ میذاشت اینام هی دست می زدند دقیقا کلمه : اسکل مصداق چنین حرکتی بود. خلاصه تا صبح اینا هی دست زدند هی دست زدند.

خدا را شکر وقتی پیاده شدیم رفتند هزار کیلومتر اونطرف تر چادر زدند شاید به خاطر اینکه بازم بتونند دست بزنند.

ته دره اتشگاه کنار اب چادر زدیم و بعد از صبحانه گروه راه افتاد برن بالای آبشار. دیگه اینجا همه به صورت آدم وار بودند.

خیلی با حال بود همینطور که مرحله به مرحله بالا می رفتیم کار تخصصی تر می شد و یک عده می موندند پائین بقیه می رفتند بالا . ما هم که متخصص.دیگه رسیدیم به یه مرحله که باید از یک صخره تقریباْ صاف می رفتیم بالا . منم به صخره گفتم شرمندتم . انشاالله بعداْ از خجالتت در می یام.

حالا تا همینجا هم که اومدیم یکی نیست بگه نابغه ها این همه هی می رین بالا اونم از جاهای صعب العبور تازه برای اولین بار چه جوری می خواین برگردین پائین. البته با مشقت برگشتیم پائین ولی عملاْ در یک جاهائی کلمه جفت کردن یا جفت شدن یا ....(کفشو می گم اااااااااااا) مصداق حال ما بود.

شبم همونجا تو دره تو چادر خوابیدیم . ولی واقعاْ از هر سفر آنتالیا دوبی یا هرچیز دیگری بیشتر خوش گذشت و تخلیه روحی استرسی شدیم. 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 2:46 PM توسط رها |