که یه دفه : درررررررررررررر دررررررررررررررررر جناب آقای همسرزنگ زدن و گفتند که پدر و مادر گرامی را برای شام دعوت کردند
.
خوب به خودم امیدواری دادم که بعد شام میرن . شب که نرفتند هیچ صبحانه و نهار و شام و صبحانه بعدی را هم در خدمتشان بودیم و بنده همچون یک کلفت از صبح روز تعطیل در آشپزخانه خدمت کردیم تا ساعت ۱۱ شب .
بماند که در این بین خواهر شوهر محترمه با توله های مکرمه شان نیز تشریف آوردند و را ما را مستفیضضضضضضضضضضضضضضض فرمودند .
به هر حال که در این روز تعطیل خستگی چند روز کار از تنمان در رفت و امروز صبح با دستان و چشمانی ورم کرده و کمر خورد شده بر سر کار حاضر شدیم.
نکته جالب انگیزناک: شب آقای همسر به جای دستت درد نکنه گفت : می دونم خیلی زحمت کشیدی ولی کلاْ تو دوست نداری بابا مامان من بیان خونمون.
