تبليغاتX
رها
تولد جناب همسر که یادتونه . خوب حالا تولد خودمه

صبح با لیلا رفتیم کوه . جقدر دلم سوخت که این همه سال صبح ها تو خونه خوابیدم و در حق بدن خودم چقدر ظلم کردم . واقعاْ خوشا به سعادت اونائی که از جونی ورزش می کنند .

خلاصه منم تصمیم گرفتم از همین الان شروع کنم .

قرار نبود جشن تولد بگیریم ولی مهربان همسر گفت حالامامانت میگه واسه خودش تولد به این مفصلی گرفت ولی برای دختر من نگرفت .

بعد تولد گرفتیم قرار شد فقط دو تا خانواده باشند. خواهر شوهر بزرگ که در شهر تشریف دارند . پس ماند مادر و خواهر آقای مهربان .بعععععععععععععععععععد تولد شروع شد بعددددددددددد هیچ کس جز خانواده خودم نبودند ۲ ساعتی گذشت مادر آقای مهربان زنگ زد که بچه تَتَر مریضه دیرتر می یام . آخرش اومدند. بچه تب داشت .

تصمیم گرفتم چون بچه مریضه زود سر و ته تولد رو با دو سه تا عکس جمع  کنم تمومش کنم . حالا می خوام عکس بگیرم پرنیان خانوم (بچه بزرگه خواهر شوهر ) اومده چسبیده به  من . هر چی من عکس گرفتم اینم توش بود می خواستم با بهبهان تنهائی یه عکس داشته باشم . هر چی داد میزنی جیغ می زنی سر این بچه مگه حالیش می شه . ماماشم که قربونش برم اینجور موقع ها انگار چسب  مالیده جای رژ لب . فقط نگاه می کرد. اخرم نشد که نشد.

حالا هوا گرمه فنکوئل را رفته خاموش می کنه می گه بچم مریضه . می گم خوب ببرش تو اتاق این همه آدم اینجا گرمشونه . مگه شنید. رفتم در بالکنو باز کردم که حداقل شاید خنک بشه . صاف اومده جلو در بالکن با بچه مریضش نشسته درو می بنده می گه باد میاد .می گم خوب برو بالای اتاق بشین . بازم مگه شنید فرض کنید تو اون گرما در ها بسته فنکوئلم خاموش چه حالی فرمودیم ما.

بعددددددددددددددد رفته بچشو لخت کرده پاشوره کرده همونجوری لخت آورده نشونده وسط اتاق ( بچه پوشکی ۱۰ ماهه) مامانم گفت: تتر خانوم ی خواین یه چیزی بپوشونید به بچه . یه موقع بدتر می شه رفته ملافه رو تختو برداشته می پیچه دور بچش . بچه ام نامردی نکر آن چنان جیشی کرد در عین حال بالا اورد رو زمین . حالا به جا اینکه پاشه استفراغ بچشو پاک کنه بچه رو گذاشته وسط حال نگاش می کنه . خلاصه دیگران زحمت پاک کردن زمین را کشیدند و تولد ما تمام شد و ایشان تا آخر حتی برای یک لحظه این بچه را داخل اتاق نبردند و در را ببندد تا ما حداقل یک ربع تولد داشته باشیم .

جای همگی بسی خالی

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/09ساعت 11:6 AM توسط رها |