تبليغاتX
رها
مثل یک عکس رنگی از جلوی چشمم رد می شه . میره و میاد. پسر کوچکی که انگار تازه از رحم مادر متولد شده . کنار درختای کنار خیابون افتاده تنها و بی کس . خدایا چرا . گناه نانوشته اون چیه ؟ نکنه تقاص گناههای منو پس می ده . همه خوشحالند یه جور خاصی . درد فقط مال دل خود آدم. خدایا کمکم کن . تکیه ام به تو . یه موقع نری کنار.

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/25ساعت 8:38 AM توسط رها |

خدایا چکار کنم؟ هر کاری ما به این بهبهانی گفتیم انجام بده هی ماماجونش گفت :

نمی خواد یاد بگیره اینقدر همه فلان فلان:مثلا

من: ( دست خط بهبهانی خیلی بده) بروکلاس خط یک ذره خط نوشتاریت خوب بشه؟

اون : حالا می رم . امروز ٰ.فردا. امروز فردا(طبق معمول)

مامانش: رها خانوم(من) نیازی نیست . من فلان جا کار می کردم یک نفر بود اصلاْ دست نداشت ولی استخدامش کردند؟ من یه جا کار می کردم یک نفر بود اصلا سواد نداشت. آخه ادم بچشو با پائین تر از خودش مقایسه می کنه؟ به جا اینکه هلش بده به سمت پیشرفت ترجیح می ده بچش در جا بزنه.

مورد دوم:کلاس زبان:

من :بیا برو اسمتو بنویس کلاس زبان ام وایز و آر حداقل یاد بگیری؟

خودش :طبق معمول.........

مامانش: رها خانوم زیاد بش فشار نیارین حالا کم کم ..................

من:

یکی بگه من چکار کنم

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/18ساعت 12:33 PM توسط رها |

خیلی خوشحالم .بهبهانی بالاخره کار پیدا کرد. البته موقت ولی خوبه . آدم از هر جائی شروع کنه خوبه .

مدت زیادی نگذشت از اینکه از خدا واقعاْ از ته دلم خواستم که کمکم کنه . خیل زود به داد دلم رسید.

چند روزه خیلی عصبانیم نمی دونم چرا . خود به خود از خواب که پا می شم عصبانیم. خدایا دارم لحظاتمو ثانیه به ثانیه هدر می دم کمکم کن.

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/09/12ساعت 9:1 AM توسط رها |