تبليغاتX
رها

خدایا یادم رفته چطوری می نوشتم. چطوری بودم. کجائی دیگه چرا نیستی؟همیشه هر وقت بارون

می اومد لطافت وعشق به خدا و طبیعت را تا ته ذرات قلبم حس می کردم .قلبم نفس می کشید . حالا خدایا همه احساس طبیعت می خوره به یک سنگ سیاه و کثیف . به قلب من .چیکار کنم .

چرا نمی گی چکار کنم.

*چرا هر کاری را من دست می ذارم رو همه یادشون می افته می تونند اونکار را انجام بدند اگه یه پروژه یک سال رو زمین افتاده باشه هیچکس سراغش نمی ره . همیکه من دستم می گیریم راش می ندازم واویلا از این همه آدم همه چیز دان و عالم دهر که پیدا می شه و  منم منم می کنند. مردم از این همه فضولی.

*مدیر مالی اومده می گه به جا اینکه پول برای ای میل بدیم دیگه اینکارو نکنیم . بریم از یاهو بگیریم . آخه کجای دنیا یک شرکت بزرگ ای میلش مال یاهو بوده.

**مارد شوهر جان از شنبه تا به حال مهمن ماست قدمشان به چشم. آدم با اتیکتی است . تا به حال نشده یک بار تو زندگی ما دخالت کنه . حتی وقتی میاد و می مونه . ولی  ولی امان از پر حرفی ماشاا.............................................. از این همه حرف. البته ناگفته نماند که ایشون در فامیل خودشان از پرحرفی رکورد آخر هستند پس بیا و ببین بقیه چی هستند.

این چند روز سعی کردم یه کاری برا خودم جور کنم نخوام بشینم حرفاشو گوش کنم. ولی دیشب و نشد ( یه بار جستی ملخک .....) حالا کاش حرف تازه می زد. از بس گفته هنوز حرف نزده کلمه بعدی را می دونم . جالب اینجاست که بعضی وقتها همچین می گه : اینو بهتون می گم ولی جون پدر و مادرتون به کسی نگین

من : با شه چشم .

اون : این برادر شوهر من تو فلان روز ..........

من تو دلم: این همون موضوعی که هزار بار به خودم قبلاْ گفته و تازه ۲۰۰۰ بار هم جلوی جمع به دیگران گفته

حالا سری بودنش چیه. ما که نفهمیدیم.

دیشب برای ۵۰۰ بار سرگذشت عموی اقتصاد ندان بهبهان (شوهر جان بنده) را تعریف می کرد. البته نه همه زندگی همونجائی که پول از دوبی آوردندو پس انداز نکردند و رفتند ایرانگردی و الان نه خونه دارند و نه زندگی بماند که همین که احساس کرد پس از انتهای قصه کذائی می خوام در برم . قصه زندگی اوس عباس بنا را داشت می چسبوند ته اون قصه که بنده به بهانه آخخخخخخخخخخخخ غذام داره می سوزه در رفتم که اگه مونده بودم وای میخواست بگه :

این مردک عرق خور رفت قالی زنشو پاره کرد پول جهیزیه به دخترش نداد....................

چرا زندگی ما شده تعریف کرده از زندگی دیگران . ایراد گرفتن از زندگی دیگران .

یعنی ما هیچ ایرادی نداریم

دختر خانومشون بعد از سال و ماهی دیشب زنگ زدند که خواستم حالتو بپرسم (بیلخ) گفتم یه سری بهت بزنم بعد از یک سال که پاشو نذاشته خونه ما حالا می خوام سر بزنم .البته بهتر که یک سال نیومده با اون بچه اش می یومد گه می زد به زندگیم. چیزی نبود که هر دفعه نزنه بشکنه . و دریغ از یک عذر خواهی حالا بماند که پولش چقدر می شد.

شب به بهبهان گفتم : من خودم هرروز که می رم تو این شرکت لعنتی به قدر کافی درس پدرسوختگی و خاهر......... می خونم . نیازی نیست خواهرتونَ  حالا که بنده شدم پرستار دست به سینه مامانت و بشورم بپزم . هیچ جا نرم با تلفن حرف نزنم مبادا ناراحت بشوند دستشوئی می روند بنده بدنبالشون بدوم سیفون بکشم . می خواند به من سربزنند . خجالت نکشند بیان به مامانجونشون سر بزنند با اون دو تا کره خرش..

خیلی خرم نه

یکی از این کارهائی که برا مامان اون می کنم یه بار تو زندگی برا مادر بیچاره خودم نکردم.

خدای پیری یعنی این.

بازم چرا

چرا چرا چرا

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/24ساعت 11:16 AM توسط رها |

دختره عوضی پر مدعا انگار از ارث باباش میره .جلسه میذارن زورش میاد بگه اشغال از پا دیزی تو اشپزخونه امده سر کار فکر میکنه چه خبره .

خدایا مردم از دست این آدما . بابا یه خبر جلسه را دادن چه نفع و ضرری داره.

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/17ساعت 12:3 PM توسط رها |

دیروز خیلی خوشحال بودم .الکی نمی دونم واسه چی . همینجوری می خندیدم . ولی شب با جناب همسر  دعوام شد. اختلاف طبقاتی اختلاف طبقاتی. .... چی فکر کرده. کاش یک کاری پیدا  کنه .خدا دیشب بهم قول داده.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/08/14ساعت 1:18 PM توسط رها |

امروز هاچ خانوم از مشهد اومده . هاچ خانوم همین همکارمه که این بغل می شینه. قرار شده که دیگه غیبت نکنیم.( یعنی می شه )

امروز هوا خیلی قشنگه امیدوارم منم قشنگ باشم.

+ نوشته شده در شنبه 1385/08/06ساعت 12:19 PM توسط رها |